پيامبر (ص) مي فرمايند: من به خاطر 5 خصلت کودکان را دوست دارم:

پیامبر گرامی اسلام حضرت محمد مصطفی صلوات الله علیه وآله اجمعین پنج خصلت کودکان را دوست داشتند که حدیث مربوطه را در ذیل خدمتتان عرضه می کنم:

ایشان می فرمایند:

اُحِبُّ الصِّبیانَ لِخَمسٍ :

اَلاوَّلُ : اَنـَّهُم هُمُ البَکّاؤونَ

وَالثّانى : یَتَمَرَّغونَ بِالتُّرابِ

وَ الثّالِثُ : یَختَصِمونَ مِن غَیرِ حِقدٍ

وَ الرّابعُ : لا یَدَّخِرونَ لِغَدٍ شَیئا

وَ الخامِسُ : یُعَمِّرونَ ثُمَّ یُخَرِّبونَ

کودکان را به خاطر پنج چیز دوست مى‏دارم : اول آن‏که بسیار مى‏گِریند ، دوم آن‏که خاک بازى مى‏کنند، سوم آن‏که دعوا کردن آنان همراه با کینه نیست؛ چهارم آن‏که چیزى براى فردا ذخیره نمى‏کنند، پنجم آن‏که مى‏سازند و سپس، خراب مى‏کنند (دل‏بستگى ندارند).

مواعظ العددیّه، ص 259


    

دخترشهید!!!!!

اتل متل سمانه ، يه دختر شهيده يه دختري که هيچ وقت ، بابا جونو نديده
hijab

اتل متل سمانه ، يه دختر شهيده

 
يه دختري که هيچ وقت ، بابا جونو نديده
 
 
بابا وقتي شهيد شد، مامان حامله بوده
 
بعد که سمانه اومد، ديگه جنگي نديده
 
 
مامان زود ازدواج کرد بايه مرد غريبه
 
سمانه حالا اونو باباي خود مي دونه
 
 
هيچکي بهش نگفته باباش يه مرد ديگه ست
 
باباش تو آسمونه ، تو يه دنياي ديگه ست
 
 
هيچکي بهش نگفته باباش چه مهربون بود
 
چه ابرو کموني ، باباش چه خوش زبون بود
 
 
هيچکي بهش نگفته باباش يه قهرمون بود
 
تو دشتاي شلمچه، باباش يه ديده بون بود
 
 
سمانه قد کشيده، بزرگ شده ماشاالله
 
داره مي ره دانشگاه ، دانشجویه اون حالا
 
 
حراست دانشگاه، عاصيه از دست اون
 
مدام بايد بهش بگن ، موهات اومده بيرون
 
 
هفت قلم ارايشو يه مانتو کوچولو
 
شلوار برمودا و کفش هاي مثل پارو
 
 
تا حالا اين دخترو ، بهشت زهرا نبردن
 
حتي جلوش، اسمي از خون شهيد نبردن
 
 
خانواده مي گن که بذار يه کم خوش باشه
 
باباش که رفته طفلي، بذار که اين خوش باشه
 
 
داره دلم مي سوزه، از بس که بي مراميم
 
مگه شهيد رفته که ما بخوريم بخوابيم؟
 
 
تو اون دنيا جواب باباشو چي مي ديم ما
 
اگه يه وقت بپرسه امانتم چي شد ها؟
 
 
حتي اگه سمانه باباش شهيد نباشه
 
دختر شهر شهيد بايد اينجوري باشه؟
 

فانی فی الله


نهایت و اوج محبت...

 فانی شدن در راه معشوق است

 و من فانی فی الله هستم...

                           (فرازی از وصیت نامه ی شهید)


بعد از شهادت محمد تا چند روز در اردوگاه فقط نوارهای

مداحی و مناجات‌های محمد را پخش می‌کردند.

بیشتر مناجات‌ها و مداحی‌های محمد در مورد امام زمان

بود. خیلی ناراحت بودم؛ تا اینکه یک شب محمد را درخواب

دیدم،خوشحال بود و بانشاط لباس فرم سپاه برتنش بود.

چهره‌اش خیلی نورانی‌تر شده بود؛ یاد مداحی‌ های او افتادم

پرسیدم :محمد، این همه در دنیا از آقا خواندی، توانستی او را ببینی؟

محمد در حالی که می‌خندید گفت :

         "من حتی آقا امام زمان را در آغوش گرفتم."

گمشده

صلوات


آدم بی شّر و شور...!

  آبادان بودیم! محمدرضا داخل سنگر شد. دور تا دور سنگر رو نگاه کرد و گفت: «آخرش نفهمیدم کجا بخوابم؟! هر جا می خوابم مشکلی پیش میاد، یکی لگدم می کنه، یکی روم می افته، یکی...» از آخر سنگر داد زدم: «بیا اینجا. این گوشه سنگر، یه طرفت من و یه طرفتم دیوار سنگر. کسی کاری به کارت نداره، منم که آزارم به کسی نمی رسه.» کمی نگاهم کرد و گفت: «عجب گفتی! گوشه ای امن و امان. تو هم که آدم آروم و بی شّر و شوری هستی» و بعد پتوهاشو آورد انداخت آخر سنگر. خوابید و چفیه اش رو کشید رو سرش. منم خوابم برد و خوابیدم توخواب دیدم با یه عراقی دعوام شده، عراقی زد تو صورتم منم عصبانی شدم دستمو بردم بالا و داد زدم: یا ابوالفضل علی! و بعد با مشت محکم کوبیدم تو شکمش. همین که مشتو زدم یک کسی داد زد: یا حسین! از صداش پریدم بالا. محمدرضا بود، هاج و واج و گیج و منگ دور سنگر رو نگاه می کرد و می گفت: «کی بود؟ چی شده؟» مجید و صالح از خنده ریسه رفته بودند و گفتند: «نترس؛ کسی نبود؛ فقط این آقای آروم و بی شّر و شور با مشت کوبید تو شکمت...»

منبع :وبلاگ 313

زندگی یعنی لقاء الله...


بدجوری زخمی شده بود...

رفتم بالای سرش...

نفس نفس می زد...

بهش گفتم زنده ای؟

گفت: هنوز نه!

خشکم زد...

تازه فهمیدم چقدر دنیامون با هم فرق داره...



منبع: سالنامه شمیم یار ۹۱