. پیشنماز و اعرابی

یكی در نماز، سوره نوح را پس از حمد می‌خواند. در همان آیه اول «‌‌اِنَّا أَرْسَلْنا نُوحاً‌»؛ (3) «‌‌ما نوح را فرستادیم»، باز ماند و بیش از آن به یاد نیاورد. اعرابی كه حوصله‌اش سر رفته بود، گفت:

اگر نوح نمی‌رود دیگری را بفرست و ما را باز رهان.

تبرك به فرات

شخصی كتابی نوشته و آن را خدمت مرحوم شیخ انصاری برد و عرض كرد: «در تألیف این كتاب، زحمت زیادی كشیده‌ام و رنجها برده‌ام. آن را به ضریح ائمه: متبرك كرده‌ام. حال، آورده‌ام شما هم بر آن تقریظی مرقوم فرمائید‌»

شیخ فرمود: «خوب بود این كتاب را به آب فرات هم متبرك می‌كردید. » (3)

مَحرَم و مُحَرَّم

شاعری با تخلّص «مَحرَم» شعری در باب مصیبت عاشورا سرود؛ و در دربار ناصر الدین شاه حاضر شد و شروع كرد به خواندن آن. وقتی مصرع اول را خواند كه: دیوانه شود مَحرَم در ماه مُحرَّم.

ناصر الدین شاه ادامه داد: در ماه صفر هم، ده ماه دگر هم. (4)

 سهم برادری

مسكینی به نزد امیر آمد و گفت: به مقتضای آیه «أِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ اِخْوَةٌ»؛ (1) «مؤمنان برادر یكدیگرند.» مرا در مال تو سهمی است؛ چرا كه برادرت هستم.

امیر گفت تا یك دینار به او دادند.

مسكین گفت:‌ای امیر! این مبلغ كم است.

امیر گفت:‌ای درویش! تنها تو برادر من نیستی، بلكه همه مؤمنان عالم برادر من هستند. پس اگر مال مرا به همه ایشان قسمت كنند، به تو بیش از این نرسد.

 این پا شبیه چیست؟

روزی پیامبر اكرم صلی الله علیه وآله در مسجد و با حضور اصحاب و یاران نشسته بودند. پس از مدتی پای آن حضرت خسته می‌شود و پیامبر اكرم صلی الله علیه وآله حیا می‌كند كه پایش را دراز كند؛ چنان كه قرآن می‌فرماید:

«فَاِذَا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِروُا وَ لاَ مُسْتَأْنِسینَ لِحَدیثٍ أِنَّ ذَلِكُمْ كَانَ یؤْذِی النَّبِی فَیسْتَحْیی مِنْكُمُ»؛ (9) «چون غذا تناول كردید، [از پی كار خود بروید و] متفرق شوید و به سرگرمی و انس به بحث و صحبت نپردازید؛ چرا كه این كار پیامبر را آزار می‌دهد و او از شما خجالت می‌كشد [و حیا می‌كند كه اظهار نماید.]»

ولی بر اثر شدت خستگی پا، آن حضرت با یاران و اصحاب مزاح می‌كنند و پا را دراز كرده، می‌پرسند: به نظر شما این پای من، شبیه چیست؟ حاضران در مجلس هر كدام چیزی می‌گویند و هر یك پا را به چیزی شبیه می‌كنند.

چون خستگی از پای آن حضرت رفع می‌شود، اشاره به آن یكی پایشان كرده و می‌فرمایند: این پا شبیه پای دیگر من است.

پیغمبر نه آهنگر

در زمان مأمون، شخصى ادّعاى پیامبرى كرد. او را نزد خلیفه بردند. مأمون از او پرسید: «معجزه تو چیست؟» گفت: «هر چه بخواهى». مأمون قفل بسته‏اى را به او داد و گفت: «این قفل را باز كن».

گفت: «من ادّعاى پیغمبرى كردم، نه ادّعاى آهنگرى.» (8)

خوردن هسته خرما

حضرت رسول صلی الله علیه و آله و حضرت امیر علیه السلام مشغول خوردن خرما بودند و پیامبر صلی الله علیه و آله هر خرمائی كه می‌خورد، هسته‌اش را به طور پنهانی در مقابل حضرت امیر علیه السلام قرار می‌داد.

وقتی خرما تمام شد ـ و هسته‌های زیادی جلوی حضرت علی علیه السلام جمع شد و مقابل پیامبر صلی الله علیه و آله هیچ خرمائی نبود ـ حضرت رسول صلی الله علیه و آله به شوخی فرمودند: «مَن كَثُرَ نَواهُ فَهُوَ أَكُولُ» یعنی: هر كس كه هسته بیشتری جلویش جمع شده، پرخور است.

امیرالمؤمنین علیه السلام عرض كرد: «مَن أَكَلَ نَواهُ فَهُوَ أَكُولُ» یعنی: هركس كه هسته‌ها را خورده، پرخور است. (1)

خلاصی از پادرد

پیامبر صلی الله علیه و آله در جمع اصحاب و انصار نشسته بودند و پای مباركشان خسته شده بود؛ ولی با توجه به حیا و ادب بسیار بالایی كه داشتند، پای مبارك را دراز نمی‌كردند. پس از گذشت لحظاتی، یك پایشان را دراز كردند و از حاضران پرسیدند: «این پای من، به چه چیزی شبیه می‌باشد؟»

هر یك از حضّار، به مقتضای ذوق و سلیقه خود، تشبیهاتی كردند و پیامبر هیچ یك را نپذیرفت. گفتند: «یا رسول اللّه! خودتان بفرمایید كه پای مباركتان شبیه به چیست؟»

حضرت، تبسمی كرده و پای دیگرشان را نیز دراز نموده و فرمودند: «آن پای من، به این پای من شبیه می‌باشد.‌» (2)

«لا» و «لنا»

حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به همراه ابوبكر و عمر كه در طرفین حضرت بودند، قدم می‌زدند. عمر گفت: «یا ابالحسن! أنت بیننا كالنّون فی لنا» یعنی: یا علی! تو در بین ما مثل نون «لنا» می‌باشی (و منظورش این بود كه ما دو تا، قدّمان بلندتر از توست.)

حضرت علی علیه السلام در جواب فرمود: «لَوْ لَمْ أَكُنْ بَینَكُما لَكُنْتُما لا» اگر من در بین شما نبودم، شما «لا» می‌شدید و هیچ بودید. (3)

بس تجربه كردیم در این دیر مكافات                           با دُرد كشان هر كه در افتاد بر افتاد

فریاد كه با زیركی آن مرغ سخن‌سنج                            پندار زدش راه و به دام خطر افتاد

كفش خوری

ابو هریره جهت شوخی با پیامبر صلی الله علیه و آله، كفشهای آن حضرت را برداشت و پیش خرما فروش رفت و آنها را گرو گذاشت و كمی خرما گرفت و نزد پیامبر بازگشت و شروع كرد به خوردن خرماها.

پیامبر پرسید: «ابوهریره، چه می‌خوری؟‌» گفت: «كفشهای رسول خدا را.‌»

مخلوق زیباتر از خالق

وقتی كه حضرت ابراهیم علیه السلام را پیش نمرود بردند، دید مردی بسیار زشت رو بر تخت نشسته است و غلامان و كنیزان زیبارویی در خدمت او هستند.

حضرت پرسید: «او كیست؟» گفتند: «او خدای ما، نمرود است.‌»

پرسید: «این افرادی كه در اطراف او صف كشیده اند، چه كسانی هستند؟»

گفتند: «آفریدگان و مخلوقات او هستند.‌»

خلیل اللّه فرمود: «چگونه است كه این خدا، بندگانش را بهتر از خودش خلق كرده است؟‌» فَبُهِتَ الَّذی كَفَرَ. (4)

ذات نایافته از هستی بخش                                        كی تواند كه شود هستی بخش

امامزاده یعقوب

مردی درباره زندگی پیامبران صحبت می‌كرد. در ضمن صحبتهایش گفت: «حضرت امامزاده یعقوب را در مصر، بالای گلدسته، شغال خورد.‌»

یكی از مستمعین گفت: «حضرت آقا! آنكه می‌گویی، امامزاده نبود و پیغمبرزاده بود. یعقوب نبود و یوسف بود. در مصر نبود و در كنعان بود.

بالای گلدسته نبود و ته چاه بود. شغال نبود و گرگ بود؛ و اصلاً خوردنی در كار نبود و قضیه دروغ بود.‌»

فرعونِ پیامبر

به مردى گفتند: «نام پیامبرانى را كه در قرآن آمده، بگو». گفت: «موسى، عیسى، یحیى،... فرعون». گفتند: «فرعون كه پیامبر نبود». گفت: «او ادعاى خدائى داشت؛ شما او را به اندازه یك پیغمبر هم قبول ندارید؟!‌»

خربزه سه روزه

مردی ادعای پیغمبری کرد. او را نزد پادشاه بردند. پادشاه از او پرسید: «معجزه ات چیست؟» گفت: «هر چه بخواهید.‌» شاه گفت: «خربزه‌ای برای ما حاضر کن.‌» گفت: «سه روز به من مهلت بدهید.‌» شاه گفت: «همین حالا حاضر کن وگرنه تو را می‌کشم!».

گفت: «ای پادشاه! انصافت کجا رفته؟ خداوند عالم با آن قدرتی که دارد، خربزه را در مدت سه ماه می‌آفریند. حال من که پیغمبر او هستم، به من سه روز مهلت نمی‌دهید؟!». [1]

فرار از درس

علامه حلی رحمه الله در دوران طفولیت، نزد دائی‌‌اش مرحوم محقق حلی رحمه الله درس می‌‌خواند.

نقل است كه گاهی شیطنت كودكانه علامه گل می‌‌كرد و از پای درس فرار می‌‌كرد. محقق نیز به دنبال او راه می-افتاد تا او را بگیرد؛ ولی همین كه به علامه نزدیك می‌‌شد، علامه آیه سجده را می‌‌خواند و محقق به سجده می-افتاد، علامه نیز كه كودك بود و بر خودش سجده واجب نبود، فرصت را غنیمت می‌‌شمرد و پا به فرار می-گذاشت. (6)

ازدواج مجدد

مرد جوانی، خدمت یكی از علما رسید و عرض كرد: «زن بسیار مهربان و زیبا‌رویی دارم و هر دو به هم علاقه‌مند هستیم. ولی متأسفانه از جهت جسمی بسیار ضعیف و لاغر است و قدرت انجام كارهای خانه را ندارد. توان مالی‌اش را هم ندارم كه مستخدمی بگیرم. به همین جهت، خواستم زن دیگری بگیرم تا كارهای خانه را انجام بدهد. حال، چنین زنی را پیدا كرده‌ام و خود او راضی به ازدواج با من است؛ ولی پدر و مادرش اجازه نمی‌دهند و می‌گویند: «تا زن اولت را طلاق ندهی، دختر به تو نمی‌دهیم.»

از شما تقاضا دارم كه راه چاره‌ای به من بیاموزید تا من هم بتوانم با این زن ازدواج كنم و هم، مجبور به طلاق زن اولم نشوم.

عالم، فكری كرد و گفت: «به زنت بگو به قبرستان برود و خودت به خانه آن دختر برو و بگو: «غیر از زنم كه در قبرستان است، هر زنی كه دارم، طلاق دادم.» پدر و مادر دختر، گمان می‌‌كنند آن زن تو كه در قبرستان است، مرده است؛ و دخترشان را به تو می‌‌دهند.»

جوان هم همین كار را كرد و به مرادش رسید. (2)

. سوره فیل

شخصی در نماز جماعت حاضر شد و امام جماعت سوره بقره را می‌خواند. آن شخص خسته شد و نماز را فرادا خواند و پی كار خود رفت. روز بعد در نماز جماعت حاضر شد و امام سوره فیل خواند. نمازگزار گفت : پناه بر خدا! من كه نتوانستم بر سوره بقره صبر كنم، چطور به سوره فیل توانم ایستاد

. از ماست كه بر ماست

شخصي شير مي فروخت و آب در آن مي ريخت، پس از چندين سال، سيلابي آمد و گوسفندان و اموالش را برد. وي به پسر خود گفت: نمي دانم اين سيل از چه آمد؟ پسر گفت: اي پدر! اين آبي است كه در شير داخل مي كردي كه اندك اندك جمع شد و هر چه داشتيم برد.

«وَ ما أصَابَكُم مِن مُصيبَةٍ فَبِما كَسَبَت أيديكُمْ... »؛ (15) «هر مصيبتي به شما رسد بخاطر اعمالي است كه انجام داده ايد. »